قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

468

تاريخ الفي ( فارسى )

پس عمّار ياسر با سى سوار « 1 » كه در جنگ بدر سعادت [ همراهى ] پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله ، يافته بودند - الّا دوكس : مالك بن حارث النخعى و عمرو بن حمق الخزاعى - مهيا شده از صف خود بيرون آمد [ ند ] و ميان معركه بايستادند . در اين اثنا مردى از نزديكان معاويه كه نام او صباح بود بر پاى خاست و معاويه را گفت : مرا مصلحت نمىآمد كه تو ذو الكلاع را به صحبت ابو نوح دستورى دادى ؛ چه ، ابو نوح مردى فصيح زبان است . مىترسم به شيرين‌زبانى ذو الكلاع را بفريبد و در شك اندازد . معاويه گفت : من هم مصلحت نديدم او را گفتم ، سخن من قبول نكرد . امّا ذو الكلاع مردى بزرگ است . مصلحت كار بهتر شناسد . همانا كه ابو نوح او را نتواند فريفت . و ذو الكلاع ابو نوح را گفت : بيا تا به نزديك عمرو عاص شويم و او را از آمدن عمّار ياسر خبر دهيم . ابو نوح گفت : مبادا كسى مرا سخنى گويد يا تعرّضى رساند كه جواب آن بازبايد داد و رفع او بايد كرد . ذو الكلاع گفت : ايمن و فارغ باش . چون با من باشى هيچ‌كس را قدرت آن نباشد كه تو را سخنى ناخوش گويد يا تعرضى رساند . ابو نوح همراه ذو الكلاع روان شد . در اين محل عمرو عاص بر بالاى بلندى ايستاده بود و لشكر را بر جنگ تحريض مىكرد . ذو الكلاع او را گفت : يا ابا عبد اللّه مردى مشفق ناصح و خردمند صادق آورده‌ام تا تو سخن او بشنوى و در موافقت ما نزد عمّار ياسر آيى و هركلمه‌اى كه دارى با عمّار بگويى . عمرو عاص گفت : آن مرد مشفق ناصح و خردمند صادق كه آورده‌اى كيست ؟ گفت : اين است كه اينجا ايستاده است . پسر عمّ من است . با او عهد كرده‌ام كه هيچ‌كس او را به دست و زبان نرنجاند تا سخنى كه داريم گفته شود و او به لشكرگاه خويشتن بازگردد . عمرو عاص گفت : من بر پسر عمّ تو نشانهء ابو تراب مىبينم . ابو نوح گفت : بلى اين نشانهء ابو تراب است كه از پيروى سنن محمّد ، صلّى اللّه عليه و آله ، بر روى محبّان و دوستان اهل بيت او ظاهر است ، امّا من بر روى تو اى عمرو عاص نشانهء ابو جهل ، بلكه نشانهء فرعون مشاهده مىكنم . ابو الاعور سلمّى شمشير بركشيده روى به دو آورد و گفت : اين كذّاب لئيم را كه بر او سيماى ابو تراب است آورده‌اى تا پا از حدّ خويشتن بيرون نهد و در برابر بزرگان ما را دشنام دهد ؟ و اللّه كه به شمشير سر او را بيندازم . ذو الكلاع گفت : آهسته باش اى ابو الاعور . ابو نوح پسر عمّ من است و مع ذلك در عهد من است . اگر تعرّضى به او رسانى به يك ضربت شمشير سر تو بيندازم . ابو الاعور چون سخن ذو الكلاع را شنيد و مبالغهء او در آن كار بديد شمشير در نيام كرد و هيچ نگفت .

--> ( 1 ) . پيكار صفّين ( ص 461 ) : دوازده نفر .